اگر شاعران بيشناسنامه جنوب اندكي از امكانات شاعران پايتختنشين را داشتند، ميتوانستند بيشتر از آنها صاحب صدا باشند.
سعيد آژده در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان اظهار داشت: مشكل كلي، كه خاصه جنوب نيست اما در جنوب نمود بيشتري دارد، دوري از رسانههاي پايتخت است و بيشتر از آن دوري از ناشران و پخش نامناسب كتاب است.
وي معتقد است: ما هرچند كلام، سروده و صداي زيبايي داشته باشيم؛ راه به جايي نميبريم. ما از دهه 40 تا 80 در جنوب تنها با چند نام اندك روبهروايم و همين نامها تغذيهكنندههايي قوي براي مجلات ادبي پايتخت بودهاند. متاسفانه در كشور ما مركزيتگرايي وجود دارد و همه چيز به پايتخت خلاصه ميشود.
او در اين باب عنوان كرد: منوچهر آتشي با "اسب سفيد وحشي"اش در بوشهر راه به جايي نميبرد تا اين كه پايتختنشين ميشود. سيد علي صالحي نيز به همين شكل و مرحوم قيصر امينپور. اينها نمونههايي از شاعران جنوب بودهاند كه اغلب در پايتخت معرفي و رشد كردهاند.
آژده تاكيد كرد: ما بايد مركزيتزدايي كنيم. اگر هر استان و منطقهاي به فراخور روحيات اقليمي جغرافيايياش نيازهاي بديهي و ابتدايي شاعران را رفع كند، ميتواند نامهاي بيشتري را به تاريخ ادبيات اين مرز و بوم معرفي كند. همان طور كه هر كشوري با ادبيات و شعرش شناخته ميشود ميتوان اين را در جنوب به شكل بهتري ارايه داد ... ایسنا
مجله قافله بختياري ويژهنامهاي براي يارمحمد اسدپور منتشر كرد.
سعيد آژده، دبير بخش ادبي نشريه قافله بختياري، در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان گفت: در نشريه جديد قافله بختياري به يارمحمد اسدپور يكي از شاعران دهه 50 جنوب كشور پرداخته شده است.
او ادامه داد: در اين ويژهنامه نامههايي از منوچهر آتشي و احمدرضا احمدي و مطالبي از اخوان ثالث، محمد حقوقي و شمس لنگرودي كه پيرامون يارمحمد اسدپور هستند، گنجانده شدهاند.
آژده افزود: برخي از مطالب اين ويژهنامه از كتابهايي مانند شعر از آغاز تا امروز نوشته محمد حقوقي و تاريخ تحليل شعر نو استخراج شده و بعضي نيز به صورت نامههاي شخصي هستند كه به يارمحمد اسدپور ارسال شدهاند.
اين شاعر تصريح كرد: ما اين محورها را بررسي كرده و متوجه شديم باني اصلي موج ناب كسي جز يارمحمد اسدپور نيست. اين موضوع را با توجه به نامهنگاريهاي آن زمان و استناد به صحبتهاي سيدعلي صالحي و يارمحمد اسدپور و كساني كه حضور داشتند متوجه شديم.
وي اضافه كرد: باني اصلي جريان بزرگ در جنوب يارمحمد اسدپور بوده ولي وي به دلايلي نميخواست بين پنج نفر اصلي موج ناب اختلاف ايجاد شود و به همين دليل خود را باني موج ناب نميداند.
آژده در ادامه اظهار كرد: ما اواخر دهه 80 متوجه اين قضيه شديم و اين مورد را با احترام به شاعراني همچون هرمز عليپور، سيروس رادمنش، آريا آرياپور و سيد علي صالحي كه در شكلگيري جريان بزرگ و تاثيرگذار ادبي نقشهاي مهمي را ايفا كردند، مطرح كرديم.
او يادآور شد: شايد اين پرونده جنجالبرانگيز باشد ولي آن چه مبرهن است اين است كه باني موج ناب با وجود اظهار نظر منتقدان و بسياري از شاعران ديگر شناخته شده است.
هی دختر ِدریا و دشت !
ما که نیستیم بگو
کدام خاطره از ما
با چرخش ِچشمان تو می گشت ؟!
با چشمِ من که جز حروف ِشکسته و خسته نمی گردد
با چشم ِمن که آب نمی خورد دیگر دریا را دوست بدارم
یا نه بروم یقه ی دشت را بگیرم
با دل ِتو چه کرد ؟!
که شنیدن صدام نخواستی
سوی سریع ِسوزش ها
یا رنجی که از سال ِسوم چشم ام –
چاره چه می خواهی ؟!
چه .... ؟!
با دل ِتو چه کرد ؟!
همرهان ِبهاره ی باد
تو گوش به گناهم نداده ای
هیچ که غیبت ِغم ام به قلب می سپری
و قول می دهی آن گونه نباشی !
تو گوش به سرگیجه های من و دریا نداده ای
که هر بار برای دیدنت به صخره ها می خوردم
دور می رفتم
ودوباره می کوبیدم
تا صخره ها همه در سینه ام صاف شوند
من تو را می دیدم
که بر تختی از تردید
ترانه های تشنگی ام می شنیدی
چند جرعه از اشکت نوشیده ام ؟
چند بوسه بر پلک ِخمارت زده ام ؟
پشت ِبیماری ِمن و بیقراری دشت
دریای دوست داشتن ِتوست
دیوانه ی دل!
با من اما چه کرد ؟!
نمی دانی ...
رازقی ها آمدند رویایت به دندان ِدردم سپردند و ُ
در ،دم مُردم
در دنباله ی دشت ِدوم ِعصر
رویاها همه بر چشم ام کور می شوند
تو را چگونه ببینم ؟!
نگرشي بر حُزنِ آدمي در رسالتِ انسانياش با رنج
يـا حـقيقــتِ غمگينــي در فهــم و استعـاره
«من چه دانستم كه مادرِ شادي رنج است، و در زيرِ يك ناكامي هزار گنج است؟»
[كشف الاسرار وعدة الابرار - دكتر رضا انزابي نژاد ـ صفحه ۶۴]
دي پيـر ميفـروش كـه ذكـرش بخيـر بـاد / گفتا شراب نـوش و غـم دل ببـر زيـاد
گفتم بـه بـاد مـيدهـم بـا ده نـام و ننـگ / گفتا قبول كن سخن و هر چـه بادابـاد
سود و زيان و مايه چو خواهد شدن زدست / از بهراين معامله غمگين مباش و شاد
بـادت بـدسـت بـاشـد اگر دل نهـي بهيـچ / در معرضي كه تخت سليمان رود ببـاد
حـافـظ گرت ز پنـد حـكيمـان مـلالتسـت /كوته كنم قصـه كـه عمـرت دراز بـاد
هنوزكه هنوزبا همهي متونِ كلاسيك ومدرن كه دنبال ميكنيم، ترديدي نيست كه خواجهي شيراز كلامش آن قدر كامل هست كه خواننده را مجذوب و مبهوت ازخوانش آن ميكند،به همين غزل اگرخوب دقت كنيم، ميبينيم كه او آدمي را به فراموشي غمها دعوت ميكند آن هم با نوشيدنِ شرابي كه گرچه در بيتِ دوم آن شراب را رسوا كننده خطاب ميكند اما باز هم ميگويد: «قبول كن سخن و هرچه باداباد»!
راستي رازِغمگيني آدمي چيست؟! اين تألماتِ روحي را كه درمان ميكند؟! چه درمان خواهد كرد؟! صادق هدايت درابتداي «بوف كور» (اثر شگرفِ او) در زندگي زخمهايي ميبيند كه مانندخوره روحِ انسان را ميخورند! وبعددرسطور پايين از شراب ومخدرمينويسد، شرابي كه اگرچه باعث فراموشي كوتاه مدت آدمي از دنياي زخم و زور ميشود اما به تغييرخودِ «هدايت» وآن هم كافي نيست وبعدازمدتي ميبيني كه نه تنها مسكّن نيست؛ بلكه دركمالِ كوتاهي و موقتي به جاي تسكين برشدتِ دردميافزايد.
« آيا روزي به اسرار اين اتفاقات ماوراء طبيعي، اين انعكاس سايه روح كه درحالتِ اغما و برزخ بين خواب و بيداري جلوه ميكند كسي پي خواهد برد؟!» [بوف كور، صفحه ۱].
شاعران، نويسندگان ومتفكرانِ جهان كه درجهاتِ مخالف و موافقي به مقولهي غمگيني و شادي پرداختهاند؛ خودنيزبيش از همه ميدانندكه رموزي دراين دو مقوله هست كه هنوز كشف ومشاهده نشدهاندهنوزدر غمگيني آدمي طپش غريبانهي نبض و قلبهايي هست كه جنونواراورابه ورطهاي از وهم يا هشياري ميكشاند آن گونه كه غمگينترينِ مردم خودِ متفكران و روشنفكران هستند؛ همانها كه هرچه بيشتر ميدانند غمگينيشان بيشتر ميشود اين را «سوفوكلس» در رمانِ «افسانههاي تباي» مينويسد آن جا كه شاهزاده «اديپوس» به دنبالِ كشفِ حقيقت است ولي مادرش او را از دانستنِ حقيقت منع ميكند و از او ميخواهد به دنبال حقيقت نباشد! دانستن يا دانايي حقا كه رنجي شيرين است و البته تلخ!! پس او كه بيشتر ميداند غمگينتر است و او كه نميداند بالطبع و بالتّبع آن بيخيال است براي همين است كه ميگويند: « خوش به حالِ ديوانگان » البته ديوانگانِ مجهول كه من آنها را با ديوانگانِ معلوم تفكيك ميكنم چرا كه ديوانگانِ جهل در واقع دردنياي جهالت وخرفتي سير ميكنند. اما ديوانگانِ معلوم يا مشخص آنهايي هستند كه عاقلترينِ مردمِ زمانهي خويشاند. همانها كه عوام آنها را درك نميكنندو وقتي عاجز از خوانشِ آثار و ديدن رفتارشان ميشوند آنان را ديوانه خطاب ميكنند مانند حلاج، بهلول و خيلِ متفكرانِ ديگر يا حتي همين نيماي خودمان كه درجايي خوانده بودم او را «علي خُله » صدا ميزدند! آيا به راستي" نيما يوشيج " آن گونه بود؟
ادامه مطلب...
در ساعاتی باقیمانده از دقیقه های ملتهب ِخویش برای گریز از آزار و آزمندی ، ناچار به غزلیات " شمس تبریزی " پناه می برم ، پیشتر به حافظ و تفالات او پناه آورده بودم چنان که به فرآن و نهج البلاغه و حتّی صحیفه ی سجادیه مراجعه کرده بودم ، آدمی درخلوت ِخود گاه بهانه می کند،دربهانه هاش طلب می کندچیزی را و مطلوب این آدمی چه باشدخوب است؟ می خواهم وارد روزنه های کوچک وکوچک تر ِآدم ها و خلوتشان شوم و یاتفرّس کنم که هر آدمی بنا به خلق و خوی خود و عادت هایش راحت است این ها همه را گفتم تا بنویسم که ما هم با مطالعه و این جور مسائل راحتیم،با کشف و شهودهای شخصی و مستقل ِخویش– متفاوت با همه – نه درتضاد و تعارض ، بل گاهی حتّی موافق با خیلی ها مخالفم ! آیا " شمس تبریزی " که این همه خلایق دنبال او افتاده اند وحول ِسماع او استماء می کنندبه واقع کیست؟! چه می تواند باشد؟!مخصوصا امسال که یک طیف و جریان ِبزرگ ِجهانی پیرامون مولوی شناسی ایجاد شده است که همین آبان ماه امسال (۸۶)تهران هم میزبان آنها بود،همه و همه ی اندیشمندان و مولوی شناسان جهان جمع شده بودند،آقای رئیس جمهورخودمان هم آمده بود ؛حتّی درمورد مولانا سخنرانی هم کرد... و...آیا پناه من به شمس تبریزی مسبّب گریزم از جهان مادی محسوس خواهد شد؟!
گفته بودم که پیشتر متون ِزیادی را دنبال و تامّل کرده ام هم متون مقدس خود و هم دیگر ادیان را مثلا انجیل را نه تنها خوانده بل جویده ام چنانکه با خوانش ِآن و سرگذشت ِمظلومیت ِمسیح آن قدر بغض آلوده و گریان می شدم که گمان نمی برم هیچ کاتولیک یا پروتستانی به اندازه من متاثر وشرمگین گشته باشد [شرمگین ازبابت این که :تاج ِخاربرسر مسیح گذاشتندو شنل قرمزبرتن اش پوشاندندوبرچهره ی مبارکش تف انداختند ..چه بگویم؟!تازیانه اش زدندو...صمیمی ترین رفقایش را فروختند،مثل یهودا!]انجیل خیلی به شناخت ونوع نگاهم کمک کرد وبسیار آموزنده بود،من با خواندن آن حداقل به این درک رسیدم که پیرامون ِآدمی هرچقدر هم که یهودا باشد ازهم مجال ِرفتن وافق های تاریک گشودن را هم داریم ؛ راستی به اولین بیتی که ازمولانا برخوردم این بود:[زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/ شیرخدا و رستم دستانم آرزوست ] مولانا هم دلش ازنامردمی ها و ناهمرهی ها گرفته بودو غم ِعمیق ِاوغمِ مسیح هم بودازجور ِیهوداها ! (می گویم خوش به حال مسیح که یهودای خویش را شناخت امّا یهوداهای پنهان امروز ما را که می شناسد؟) 
ادامه مطلب...
شب به هیبت شعری ست تنها
نمی گریم ِ من برای آن
که ماه دیگر نمی آید 
فـدریکو گارسیا لورکا!
شب از گریه ات رنج می برد
در درخت ِ زیتون برخت ِسیاه
که بی نشانه بر شانه ات خمیده و
نشانی ات را به کسی نمی دهد
من همان عروسکی که در نمایش ات
خیمه یکشب بازی اش گرفت
و برقص دست های تو شکل گرفتم
تو با ترانه های کولیان گیتارت را بنواز
من هم
با ساز و حال ِ«بـلال ِ»دخترک بختیاری
می بازم
فدریــــــــکو!
با «لاباریکا» بیا به «پشت برج»
با «ایگناسـیو» وتمام «ماتادورها»
به خدای برج گقته ام
به سینه ات ماه و بر دوشت ستاره بیاویزد
* * *
دل ها از تپش افتاده اند
( و لورکا از درنگِ میان ِمحاکمه رنگ باخته )
آه ! چه اندوهگین شبی ست
که پنهان شدن ِ ماه
بغض ِ شکسته ای دارد
وشب شرم دیگری
آه لورکا!
اندوه تو سینه های بریده اسپـانیاست
یا کودکانی که هنوز ترانه های تو را می خوانند
گریه کولیان رنج دیگری ست
که هلال ِسرخ ِماه را مسخ تر می کند
وقتی غمگین ِمرگ ما
تبانی شب و شعرو شماست
شما که وقتی ماه پنهانِ ابرهاست
نمی گریم ِ من برای آن
که گریه های من برای شماست!
"بوسه بر جنوب " از شاعر جوان سعید آژده سرشار از مکاشفه است و تصویر سازی های بکر ؛ تصاویری که محصول معماری خاص کلمات است ونگاه شاعر ، کمتر کسی به این معماری ها در شعر پرداخته .رعایت ایجاز در کلام و اجتناب از اطناب و صیقلی دادن کلمات و آمیخته نمودن جوهراحساس و اندیشه در کنار هم و نگاهی مسئولانه به شعر که مذهب تمامی ماست می تواند از " سعید " شاعری بسازد که جز تک چهره های آسمان شعر باشد " بوسه بر جنوب " آغازی ست در جغرافیایی که شاعرش بی شک تمامی سمت و سوها ( شمال – مغرب – مشرق) را در می نوردد و نوید بخش جنبشی ست که با هیچ نقطه ی پایانی پایان نمی پذیرد.
رامین یوسفی
رگ زنی در کنسرت مرگ / صادق کریمی
برای دوست عزیزم سرایش گر ِبوسه بر جنوب : سعید آژده
..........................................................................
- نوشم باد !
این پیاله ی داغ ،از چله بر آمده ، از دستان تو
- نوشم باد !
این ساتن ِسُرمه کشیده ، بنفش !
این سرکشیدن گریه از ابروان
- نوشم باد !
این بوسه ی سرخ ، سفیدتر از پیراهن پرچم ات
من فدایی "الموت" توام
ای که نگاهت ، تحذیری تر از فرمان "اسماعیل "
بنگر ، چگونه با مردم چشم های تو
من ، یکی از حروف
کلام ام
اسم کوچکی ، که " اعظم " اَش تو باشی
تا نفخت فیه من روح تو، در من
حالا ، بتهوون ترم از صدای فرهاد در قلب کوچه ات
بگو چگونه به نیمه ی مخفی ات آشنا شوم
بیا ، مرا به زندان دل اَت بینداز
تا ستاره ی " سعد سلمان" تو باشم
حالا این دست های نامرئی من است
که در آغوش تو ، شکل می گیرد
پس شروع قصه از سفارت گونه های تو بود
- حلالم باد !
این شاهنشاهی ِبوسه ها
- حلالم باد !
این هم نفس بوده گی با مردم چشم هایت
تا در کنار هم باشیم
از رگ زنی در کنسرت مرگ
تا اخراج از کابینه ی نان
اما ،سهم تاریخی این دست های پینه بسته
اخراج از وزارت عدلیه بود
صدارت عظمای مُلک بی تخت و تاج
پس نوش تو باد !
این تپانچه و دار
در یکصدمین سالگرد کاغذ ِکاهی ! 
يك شاعر گفت: ادبيات امروز هم شاهد نگاه جديد به مضامين است هم اين كه داراي مضامين جديد است.
سعيد آژده به خبرنگار ايسنا در خوزستان بيان كرد: مضامين در ادبيات نيازمند هر دو هستند كه اگر يكي از اين دو تغيير كند، كار ادبي صورت نگرفته چراكه اين دو مكمل هم هستند.
وي اظهار كرد: يك شاعر بايد نگاهش را امروزي كند و بعد با توسل به نگاه بتواند مضامين جديد را به شعرش بيفزايد.
آژده با اشاره به اين كه مضامين كهنه گاه گريبان شعر معاصر را ميگيرد، بيان كرد: شاعران و نويسندگان ما متاسفانه به دنبال الفاظ و مضاميني ميروند كه خاص شعر كلاسيك هستند در حالي كه ما بايد پنجرههاي متنوعي را به روي ادبيات فرامدرن باز كنيم.
اين شاعر گفت: يك شاعر آزادانديش هيچ گاه خويش را مقيد و محدود به چارچوب پيشنهادي ديگران نميكند بلكه با جهانبيني ذهني و عيني خويش زندگي كهنه را تازه ميكند

